نقل است که:
رييس سرخ پوستان خداي خودش را اين طور قسم مي داد که اي خداي بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره ي راه رفتن ديگري قضاوت کنم قدري با کفش هاي آن راه بروم.
پ.ن: کاش من یک سرخ پوست بودم!
نوشته شده توسط نسیم شمال در چهارشنبه 1386/05/17 ساعت 18:37 موضوع عمومی | لینک ثابت
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.
نوشته شده توسط نسیم شمال در یکشنبه 1386/05/14 ساعت 10:14 موضوع | لینک ثابت
چند ماه پیش خیلی اتفاقی در طی یک وبگردی جانانه با سایتی آشنا شدم به نام "عبور کتاب" یا همان
Book crossing . یه سایت بسیار جالب و خلاقانه برای توسعه کتابخوانی و به اشتراک گذاشتن کتابهای شخصی. هر کسی که دوست داشته باشه می تونه کتابی رو توی این سایت ثبت کنه و یک کد براش بگیره ، بعد با ثبت کد مخصوص روی کتاب و یک یادداشت، اون رو به یک سفر پر هیجان می فرسته! درست مثل پرنده ای که یک گیرنده به پاش می بندیم و می گذاریم که کوچ کنه در حالیکه در هر مرحله از سفر می تونیم ازش خبر کسب کنیم!
روش اینجوره که صاحب کتاب، کدBC رو با یک یادداشت روی کتاب می نویسه که به یابنده اون یادآوری میکنه که این کتاب مجانی است و خواهش میکنه که با ورود به سایت و وارد کردن کد کتاب، یافتن اون رو به اطلاع برسونه و بعد از خوندن، اون رو در اختیار دیگری بگذاره . برای سفر هیچگونه نقشه راهی برای کتاب تعیین نمیشه!! یعنی صاحب اون، کتاب ثبت شده رو در مکانهای عمومی می گذاره تا سفرش رو خودش آغاز کنه! اینجوری خیلی هیجانی تره! مثلا میتونه کتاب رو روی نیمکت پارک، صندلی اتوبوس، کافی شاپ، مترو و هواپیما و غیره بذاره برای نفر بعدی. نفر بعدی که کتاب رو پیدا میکنه میاد توی سایت و پیدا کردن کتاب رو با اون شمارهی صادره اعلام میکنه. اون شخص هم کتاب رو میخونه و برای نفر بعدی جایی میذاره تا پیدا کنه و چرخه به همین حالت ادامه پیدا میکنه. جالبه که آدم ببینه بعضی از کتابها به کجاها مسافرت کردن. بعضی کتابها سر از جاهایی در میارن که با نقطه شروع سفرشون چندین کشور فاصله داره.
متاسفانه هنوز کتابی نه از ایران سفر رو آغاز کرده و نه به ایران رسیده! سفرهای ثبت شده نشون میده که حتی افغانستان و عراق هم کلی کتاب مسافر دارند که به احتمال زیاد از برکت حضور آمریکاییهاست! ولی از ایران خبری نیست! آمریکا با داشتن حدود 16000 "کتاب مسافر" در رتبه اول و انگلیس با فاصله زیاد، حدود 7000 کتاب، در رتبه دوم و آلمان با حدود 5000 کتاب در رتبه سوم قرار دارد.
خوب من به طور جدی دلم می خواد که کتاب هام رو به سفر بفرستم. همون کتابهای عزیزی که دوست دارم پیامشون به همه برسه. ولی نگرانم! نگرانم که به اهلش نرسه و کتابم به جای سفری آزاد در قفسه کتابخانه ای زندانی بشه! یه کتاب دم دستی الکی رو 3 ماه پیش به سفر فرستادم ولی خبری ازش نیست! دلم نمی سوزه چون کتاب خیلی برام عزیز نبود!! فکر می کنم هنوز فرهنگ این مطلب توی ایران جا نیافتاده ولی میدونم که اگر تلاش کنیم حتمن جا میافته! یاد اون جمله آقای غلامحسین کرباسچی شهردار اسبق تهران افتادم که وقتی دستور میده که حصارهای دور پارک ها و میادین شهر تهران رو بردارند، یک عده ای می گویند که مردم فرهنگ ندارند و میاند و گلها رو می چینند! کرباسچی میگه: دوباره می کاریم! اینقدر می کاریم که دیگه مردم خسته بشند از چیدنش! این کار رو کرد و موفق هم شد!
خوب من اونقدر کتاب ندارم که بتونم باهاش فرهنگ رو حتی غلغلک بدم! ولی باید راهکاری پیدا کنم که چند تا کتاب اول لااقل حساب شده سفر کنه و به اهلش برسه و در عین حال چیزی از هیجان سفر آزاد کتاب کم نکنه!... شما راهکاری پیشنهاد دارید؟
با چند تا از دوستان صحبت کردم این راهکارها رو دادن:
1- "قبل از اینکه کتاب را در یک جای عمومی بگذاری، از طریق ایمیل و وبلاگت به دوستان و آشنایان خبر بده که مثلن فردا بعداظهر من کتاب رو توی ایستگاه مترو میرداماد می گذارم"
خوب فکر کنم این روش بدی نباشه. اگر کتاب خوبی باشه و یه خلاصه یک پاراگرافی هم براشون فرستاده باشم، حتمن علاقمند میشند برند و کتاب رو پیدا کنند! اینجوری هیجان سفر هم برای من و یابنده کاملن حفظ می شه و هم قواعد بازی رعایت شده!
2- " کتاب رو باید در جایی بگذاری که افراد کتاب خون بیشتری در اونجا رفت و آمد می کنند. اینجوری احتمال اینکه کتاب به اهلش برسه بیشتره. مثلن اتوبوس های واحد درون شهری! بخصوص که چند وقتی است که در این اتوبوس ها جایی برای کتاب تعبیه شده و لا اقل افراد می دونند که این کتاب رو نباید با خودشون ببرند خونه."
خوب این هم روش بدی نیست فقط دو تا مشکل وجود داره، اول اینکه جایی که برای کتاب در این اتوبوس ها تعبیه شده کوچیکه و مناسب برای کتابهای در اندازه قطع جیبی و کم برگ است که مناسب هدف خاص خودش طراحی شده ولی کتابهای من عموماً اینجوری نیستند. و دوم اینکه فکر کنم کتابها مرتب توسط واحد اتوبوسرانی کنترل میشه و احتمال اینکه کتاب من به زباله دان رود کم نیست!
۳- یکی از دوستان در راستای پیشنهاد بند ۲ ، گذاشتن کتاب رو در مکانهای عمومی دانشگاهی پیشنهاد دادند. مثلن کافی شاپ دانشکده ها. چون دسترسی به اینترنت هم برای یابنده کتاب فراهمه.
منتظر پیشنهادات خوب شما هستم
پ.ن: یه دعوت نامه برای 30 نفر از افراد لیست آدرس بوک ایمیلم فرستادم و از اونها خواستم که در این سایت عضو بشند. از همینجا از سایر دوستان عزیزم که خواننده این وبلاگند برای عضویت در سایتBook crossing دعوت میکنم.
نوشته شده توسط نسیم شمال در چهارشنبه 1386/05/10 ساعت 15:34 موضوع کتاب | لینک ثابت
درباره وبلاگ
دست مزن ! چشم ! ببستم دو دست
راه مرو ! چشم ! دو پايم شكست
حرف مزن ! قطع نمودم سخن
نطق مكن ! چشم ! ببستم دهن
هيچ نفهم ! اين سخن عنوان مكن
خواهش نافهمي انسان مكن
لال شوم ! كور شوم ! كر شوم
لیک محال است که من خر شوم
"نسیم شمال"
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
وقایع ابن محمود!
یک پزشک
میم نون
از زندگی
یک لیوان چای داغ
مهار بیابانزایی
تانگو تک نفره
اهل آبادان
احلام
آنته
خط قرمز
رختکن خاطرات
میدان زنان
من فقط یک زن
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY