مهر پاک
بهترین پاکی و راستی
|
|
کمک کنید پلیز! چند وقتی است که دنبال ثبت یه نام تجاری (برند) برای گروه محصولات غذایی هستم. چند تا نام پیشنهاد دادم رد شده! شما می تونید کمک کنید و یه نام به من پیشنهاد بدید که:
۱- فارسی باشه ۲-تلفظش راحت باشه ۳- خوش آهنگ باشه ۴- در زبانهای اصلی دنیا به راحتی تلفظ بشه و معنی بدی نداشته باشه ۶- راحت توی ذهن بشینه ۵-مناسب برای محصولات غذایی سالم و ارگانیک باشه ۶- و مهمتر از همه تکراری نباشه. یعنی الان برند اختصاصی کسی نباشه. در ضمن اگر اسم پیشنهادی شما انتخاب شد. علاوه بر اجر معنوی از طرف من یه جایزه خوب هم دارید:) نوشته شده توسط عالیه | لینک ثابت | موضوع: |
خزان خزان مي گويد: تنها جاويدان خداست
صبح امروز، خیابون ولی عصر،نزدیک پارک ملت، نسیم خنک پاییزی و برگ ریزان درختان، یه احساس خوب دلتنگی! یهو دلم برای خونه پدریم تنگ می شه. پاییز، فصل انار چینی! نشستن تو ایوون و خوردن انارهایی که از فرط پوست نازکی و پر آبی تَرَک خوردن...چشم انداز باغ، یه عالمه درخت اناره که برگهاشون زرد و نارنجی شده، تپه های کوچک انار های انباشته شده، بوی پخت رُب انار.... وقتی می رم سراغ انارها از رو پوستشون می تونم بگم داخلش چه جوریه! انار شیرین،ترش، مَلَس، نباتی...نسیم خنک پاییزی و ریختن یکباره باران برگ درختان انار...با پشت دستم که در اثر خوردن انار قرمز قرمزه، شاخه های مویم رو که باد پریشون کرده و با سماجت به صورتم چسبیده جدا می کنم...می کنمشون زیر روسری، رسیدم چهار راه پارک وی،لبخندی می زنم ...نه دیگه از باغ خبریه و نه از باغبون ونه دیگه من می تونم از پوست انارهای جورواجوری که توی مغازه هاست، داخلشون رو حدس بزنم!!
پ.ن: دلم یه رفیق پایه می خواد که توی این پاییز یه سر بریم جنگل سیسنگان.
زنان چون اسرائیل!!!! یه کم دورتر از جایی که تاکسی ها می ایستند، توقف کرده، درست سر چهارراه! با دست اشاره میکنه مستقیم! می گم: ولی عصر؟ میگه بیا بالا. سوار میشم. با اشاره او یک خانم دیگه هم سوار میشه برای چند اقایی هم که ایستادن بوق می زنه ولی صبر نمی کنه و با عجله حرکت می کنه! از تو آینه بهش نگاه می کنم. یه خانم جوان ۳۵-۳۶ ساله که با مانتو و مغنعه طوسی کاملن شکل کار به خودش گرفته. می گم خو صبر می کردی ماشینت پر می شد و می رفتی. می گه نمی شه اون اقایونی که توی این خط کار می کنند اعتراض می کنند بهم و برام دردسر درست می کنند! می گم ولی اونها که تاکسی نیستند، اونها هم مثل تو سواری معمولیند! میگه: ای بابا!...اول می رفتم میدون پونک و برای ونک مسافر می زدم. چند تا آقایی که اونجا کار می کردند اعتراض کردند. بهشون گفتم که من هم مثل شما دنبال دو قرون روزی هستم برای خودم و خونواده ام. ولی مدام داد و هوار می کردن. یکی دو تاشون آرومتر بودن ولی یکیشون خیلی بدجنس بود و گوش بقیه رو حسابی پر کرد. می گفت این زنها مثل اسرائیل می مونند! اگر اول بهشون رحم کنی و یه کم جا بهشون بدی بعد هی زیاد میشن و بعد می بینی که دیگه جا برای تو نیست!!!...بی توجه به ۲ تا آقایی که تو مسیر همسفر ما شدن، می گم: چه پُرررو؟!! کی این حق رو به اونها داده و از کی تا حالا چهار راه و میدونها مایملک آقایون شده؟! چه غلطها؟! گفتم ببین من اگر جای تو بودم می رفتم یه راننده زن دیگه پیدا می کردم و با هم همدست می شدیم فقط چند متر بالاتر محل آقایون داد می زدیم و مسافر جمع می کردیم. تا کم کم جامون رو محکم می کردیم. وقتی چند تا باشید نمی تونند هیچ غلطی بکنند....میگه: ای بابا! مسافر کش زن از کجا پیدا کنم حالا؟! تازه اونها آدم های خطرناکی هستند. گفتند ماشینت رو آتیش می زنیم!... حسابی جوش آوردم! بعد می گم خوب از یه در دیگه وارد شو! برو پیش همون مرد بدجنسه و بگو حاضری پورسانت بهش بدی اگر بگذاره اونجا کار کنی! بعد از چند وقت دیگه اونجا تو هم دارای حق آب و گل می شی و می تونی از پرداخت به اون سر باز بزنی...میگه: ای بابا! از مردک بدم میاد. تازه روزی رو خدا می رسونه.چند روزیه که تو مسیر نیایش تا ولی عصر کار می کنم. مدعی کمتر داره!... چند صد متر مونده به ولی عصر یه دور برگردونه، دور می زنه. فکر می کنیم می خواد ما رو همینجا پیاده کنه! چون خیلی ترافیکه.میگه نه تا چهار راه می رم و بعد با سرعت دنده عقب می ره تا سر چها راه! از دست فرمونش کیف می کنم. کرایه رو می دم و میگم موفق باشی ولی هنوز از حرف زور راننده های مرد عصبانیم و از شما چه پنهون سرم درد میکنه که باهاشون در بیافتم و یه اسرائیلی نشونشون بدم که حض کنند!! پ.ن۱: اگر چه با تاخیر ولی عید فطر به همه شما مبارک باشه. پ ن۲: علیرغم پیش بینی قبلی ام خیلی زود تونستم ماشین بخرم. از همه دوستانی که برام دعا کردن که زودتر ماشین دار بشم ممنونم روشنفکری قابل تحسین احسان نراقی رو خیلی ها می شناسند. او یک دانشمند و محقق برجسته در علوم اجتماعی است که بسیاری از نوشته های او نشان از استقلال فکری او داره. احسان نراقی موسس اولین موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی در ایرانه. او همچنین به عنوان استاد دانشگاه و مشاور رییس یونسکو خدمات ارزنده ای به این مرز و بوم کرده است. کتاب "از کاخ شاه تا زندان اوین" خاطرات او از مهر ماه 57 تا مهر ماه 62 است که سر شار از فراز و نشیب بوده. شاید کمتر کسی در این بازه کوتاه زمانی می توانسته است به طور متناوب مورد لطف و غضب مسولان حکومت قرار گیرد! خاطرات زیادی را از دوران انقلاب و دهه های ۵۰ و ۶۰ ایران خوانده ام که اکثراً بدون تحلیل و یا تحلیل های ناقص از شرایط آن دوران تنها به ثبت خاطرات خود پرداخته اند، ولی نراقی با پشتوانه علمی که داشته است به خوبی توانسته است با تسلط بر فاکتورهای متعدد اجتماعی علل انقلاب و عوارض آن را به خوبی تحلیل کند. بدون شک ارتباط با دوستان ذی نفوذ که طیف وسیعی را شامل می شده اند به او کمک شایانی کرده است. برای اینکه بدانیم او با چه طیف وسیعی از گرایش های مختلف سیاسی آشنا بوده وارتباط نزدیک داشته فقط ذکر این چند نام کافی است: فرح (همسر شاه)، هویدا(پر سابقه ترین نخست وزیر شاه)، سید حسن حبیبی( معاون اول رییس جمهور در 8 سال دوران هاشمی رفسنجانی)، بختیار(آخرین نخست وزیر شاه)، بازرگان (اولین نخست وزیر انقلاب)، آیت اله طالقانی(روحانی روشنفکر معروف قبل و بعد انقلاب)، بنی صدر(رییس جمهور فراری ایران)... استقلال فکری، قدرت تحلیل واقع بینانه از شرایط، علم و تجربه کم نظیر در سطح ملی و بین المللی، پشتوانه مذهبی قوی * وطن پرستی و خیر خواهی، از او یک "روشنفکر مستقل مذهبی" کم نظیر ساخته است که توانسته است با جادوی کلام و استدلالش هر فرد منطقی با هر گرایشی را مجذوب خود سازد. یک خصوصیت نراقی برایم از همه جالب تر است. او نه تنها آدمها را به معنای واقعی کلمه خاکستری می بیند و از سیاه و سفید نمایی به شدت پرهیز می کند، بلکه حتی عملکرد هر فرد را با توجه به موقعیت های خاص او تحلیل می کند و منصفانه به نقد می پردازد. کتاب "از کاخ شاه تا زندان اوین" او به خوبی چهره واقعیِ شاه و خانواده سلطنتی، اعضای نهضت و جبهه ملی، انقلابیون و روحانیون سیاسی و طبقات مختلف اجتماعی و فرهنگی جامعه را بدون هیچ پیش فرض و قضاوت متعصبانه ای در مقابل دید خواننده قرار می دهد. این کتاب همچنین ابعاد شخصیتی نویسنده را نشان می دهد. مطالعه این کتاب را توصیه می کنم. * احسان نراقی نواده ملا احمد نراقی از علمای به نام است. تا 4 نسل قبل از احسان، همگی از علمای برجسته مذهبی محسوب می شوند. پ.ن1: دو سال پیش در طی سفری که نراقی به ایران داشت در جلسه سخنرانی او که به دعوت مرکز هم اندیشی استان اصفهان صورت گرفته بود، با او از نزدیک آشنا شدم. بعد از سخنرانی، جلسه غیر رسمی او تا ساعت 23:30 دقیقه ادامه داشت! گذر زمان با قدرت بیان نراقی از کف حاضرین خارج شده بود! اون شب بیش از هر چیز حافظه قوی نراقی در به یاد آوری اسامی افراد بدون هیچ مکثی، برایم جالب و قابل تحسین بود. این در حالی است که نراقی بیش از 80 سال سن دارد. پ.ن2: از پوریا به خاطر هدیه این کتاب بسیار سپاسگذارم. باورهای کودکانه! سحرگاه ۳۱ شهریور ۵۹،وقتی که فرودگاههای کشور توسط هواپیماههای عراقی بمباران شد و بدین ترتیب پروازمان از مهرآباد به مقصد آبادان کنسل شد، هرگز باور نمی کردم که برای همیشه آبادان برایم به یک خاطره تبدیل خواهد شد! یک هفته اقامت در تهران به امید بهبود اوضاع و بازگشت به آبادان،نشان از این می دهد که بزرگترها نیز هرگز چنین باوری نداشتند! وقتی به ناچار از تهران به یزد بازگشتیم، به امید اینکه بالاخره طی ماه آینده وضعیت آرام می شود از رفتن به مدرسه امتناع می کردیم.وقتی پس از ۲ ماه با اصرار پدر و با چشمان اشک آلود و بدون روپوش مدرسه، راهی مدرسه شدیم، هنوز باور نمی کردیم که آن سال و سالهای دگر هم.... ۵ مهر ۶۰، تقریباً یک سال بعد وقتی خبر شکست حصر آبادان از رادیو را شنیدیم، به ناگاه تمام خانواده از جا پریدیم و فریادشادی کشیدیم. گریه های آن شب ام را هرگز فراموش نمی کنم: خدایا میشه خرمشهر هم آزاد بشه و ما برگردیم شهرمون؟! وقتی ۷ ماه بعدخرمشهر آزادشد، دیگه جنگ از نظر من تموم شده بود! دیگه از خرداد تا مهر، ۳-۴ ماه وقت داشتیم که اسباب و اساس مون رو برداریم و بریم شهرمون. بریم مدرسه مون و بریم سراغ گلهای کاغذی باغچه مون که حالا دیگه باید کل حیاط رو تسخیر کرده باشند ! ...اون روز دیگه محال بود باور کنم که ۷ سال دیگه جنگ ادامه خواهد داشت!!!.... وقتی بعد فتح خرمشهر، وارد خاک عراق شدیم، وقتی مطمئن شدم که واقعاً باید راه قدس از کربلا بگذره!و این راه رو ما ایرانی ها باید بکشیم!!! وقتی امام گفت: اگر جنگ۲۰ سال هم طول بکشه،ایستاده ایم!دیگه خیال کودکیم راحت شد!! دیگه باورم شد که جنگ جزیی از زندگیمونه و اصلن غیر از این نباید باشه!!...وقتی سال۶۷ قطعنامه سازمان ملل مبنی بر آتش بس رو قبول کردیم، هرگز باور نمی کردم که واقعاً جنگ داره تموم میشه!! و حالا جنگ ۱۹ ساله که تموم شده و من بزرگ شدم ولی هنوز خاطرات تلخ و شوم جنگ بر ذهنم سنگینی میکنه و کابوس جنگی دوباره آرامش بعضی از شبهام رو به هم می زنه! ...آبادان برای همیشه برام یک خاطره شیرین شده که به تلخی منو ازش جدا کردن! سالروز شکست حصر آبادان گرامی باد استیصال آیا تا کنون معنای " استیصال" را درک کرده اید؟!
چند روزی است که به معنای واقعی ِکلمه، مستاصلم!! پ.ن: خیلی دلم می خواست امروز که اول مهر ه شاهد شور و حال رفتن بچه ها به مدرسه باشم با کیف ها و کولی های رنگارنگشون! همیشه اول مهر برام یادآور خاطرات شیرین و شاد و پر شوره! ولی من ساعت ۶ از خونه زدم بیرون در حالیکه مدرسه ها ساعت ۸:۳۰ باز می شه. من امسال اول مهر رو ندیدم |
|