مهر پاک
بهترین پاکی و راستی
|
|
بدون شرح! اشتري با مورچه ايي همراه شد . به آب رسيدند . مورچه پاي باز كشيد . اشتر گفت چه شد ؟ گفت : آب است . اشتر پاي در نهاد و گفت : بيا سهل است . آب تا زانوست . گفت : ترا تا بزانوست ، مرا از سر گذشته است!! زنان چون اسرائیل!!!! یه کم دورتر از جایی که تاکسی ها می ایستند، توقف کرده، درست سر چهارراه! با دست اشاره میکنه مستقیم! می گم: ولی عصر؟ میگه بیا بالا. سوار میشم. با اشاره او یک خانم دیگه هم سوار میشه برای چند اقایی هم که ایستادن بوق می زنه ولی صبر نمی کنه و با عجله حرکت می کنه! از تو آینه بهش نگاه می کنم. یه خانم جوان ۳۵-۳۶ ساله که با مانتو و مغنعه طوسی کاملن شکل کار به خودش گرفته. می گم خو صبر می کردی ماشینت پر می شد و می رفتی. می گه نمی شه اون اقایونی که توی این خط کار می کنند اعتراض می کنند بهم و برام دردسر درست می کنند! می گم ولی اونها که تاکسی نیستند، اونها هم مثل تو سواری معمولیند! میگه: ای بابا!...اول می رفتم میدون پونک و برای ونک مسافر می زدم. چند تا آقایی که اونجا کار می کردند اعتراض کردند. بهشون گفتم که من هم مثل شما دنبال دو قرون روزی هستم برای خودم و خونواده ام. ولی مدام داد و هوار می کردن. یکی دو تاشون آرومتر بودن ولی یکیشون خیلی بدجنس بود و گوش بقیه رو حسابی پر کرد. می گفت این زنها مثل اسرائیل می مونند! اگر اول بهشون رحم کنی و یه کم جا بهشون بدی بعد هی زیاد میشن و بعد می بینی که دیگه جا برای تو نیست!!!...بی توجه به ۲ تا آقایی که تو مسیر همسفر ما شدن، می گم: چه پُرررو؟!! کی این حق رو به اونها داده و از کی تا حالا چهار راه و میدونها مایملک آقایون شده؟! چه غلطها؟! گفتم ببین من اگر جای تو بودم می رفتم یه راننده زن دیگه پیدا می کردم و با هم همدست می شدیم فقط چند متر بالاتر محل آقایون داد می زدیم و مسافر جمع می کردیم. تا کم کم جامون رو محکم می کردیم. وقتی چند تا باشید نمی تونند هیچ غلطی بکنند....میگه: ای بابا! مسافر کش زن از کجا پیدا کنم حالا؟! تازه اونها آدم های خطرناکی هستند. گفتند ماشینت رو آتیش می زنیم!... حسابی جوش آوردم! بعد می گم خوب از یه در دیگه وارد شو! برو پیش همون مرد بدجنسه و بگو حاضری پورسانت بهش بدی اگر بگذاره اونجا کار کنی! بعد از چند وقت دیگه اونجا تو هم دارای حق آب و گل می شی و می تونی از پرداخت به اون سر باز بزنی...میگه: ای بابا! از مردک بدم میاد. تازه روزی رو خدا می رسونه.چند روزیه که تو مسیر نیایش تا ولی عصر کار می کنم. مدعی کمتر داره!... چند صد متر مونده به ولی عصر یه دور برگردونه، دور می زنه. فکر می کنیم می خواد ما رو همینجا پیاده کنه! چون خیلی ترافیکه.میگه نه تا چهار راه می رم و بعد با سرعت دنده عقب می ره تا سر چها راه! از دست فرمونش کیف می کنم. کرایه رو می دم و میگم موفق باشی ولی هنوز از حرف زور راننده های مرد عصبانیم و از شما چه پنهون سرم درد میکنه که باهاشون در بیافتم و یه اسرائیلی نشونشون بدم که حض کنند!! پ.ن۱: اگر چه با تاخیر ولی عید فطر به همه شما مبارک باشه. پ ن۲: علیرغم پیش بینی قبلی ام خیلی زود تونستم ماشین بخرم. از همه دوستانی که برام دعا کردن که زودتر ماشین دار بشم ممنونم ظرافت های رادیو تلویزیون ایران!! علیرغم اصرار آقای ضرغامی مبنی بر اینکه صدا و سیما وابسته به هیچ جناحی نیست و در خدمت اهداف ملی عمل می کنه! ولی مردم مانده اند بین باور "دم خروس" یا "قسم حضرت عباس"!! امروز صبح ساعت ۹:۳۰ مجری شبکه جوان رادیو با صدای حق به جانبی می گفت: کاش اونهایی که اینقدر به قانون اساسی اهمیت می دن به عدالت هم اهمیت می دادن!!!!!!!!!!!!!!!! این دیگه کمال بی شرمیه که به خاطر حمایت از رییس جمهوری که شعار عدالت داده در مقابل رییس جمهوری که شعار قانون اساسی داده، کل قانون اساسی کشور رو زیر سوال می برند! و اون رو با عدالت در تقابل می دونند! مانده ام عجب از این خدمت صدا و سیما به اهداف ملی!!!!! چند وقتی است از این ظرافت ها در صدا و سیما زیاد می بینم ولی این دیگه آخرش بود! پ.ن: خیلی وقته که سعی می کنم بی خیال از کنار خبرهای سیاسی رد بشم! حتی آرزوی آمدن یک منجی رو هم ندارم! چیزی که اکثر مردم برای رسیدنش روز شماری می کنند! این روزها اگر در جامعه ودر بین عامه مردم در تردد باشید می بینید که عامه مردم منتظر یک منجی اند که بیاد و اونها رو از این همه فلاکت و بدبختی و از این همه ظلم و بی عدالتی نجات بده! این منجی برای بعضی ها آمریکاست و برای بعضی ها امام غایب!
خدایی ِ خدا ماه رمضان از راه رسیده. دو سال گذشته چنان درگیری روحی داشتم که حتی نمی تونستم به خدا پناه ببرم!! امسال خدا رو شکر از آرامش خوبی برخوردارم. خدا رو شکر می کنم که باز هم امکان درک این ماه رو بهم داد. ماه رمضان رو دوست دارم به خاطر التماس دعا گفتنام و التماس دعا شنیدن ها! به خاطر اینکه امیدم به رحمت خدا در این ماه چند برابر می شه. البته خدا همیشه رحمت بی دریغش رو نصیب مون می کنه ولی این ماییم که حجاب خودیم.
ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را... به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها... چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند قطره آبی در لیوان! دیروز ناچار شدم علیرغم میل باطنیم و البته میل ظاهریم، ماشینم رو بفروشم! خوب چند روز بود که هی با خودم کلنجار می رفتم که راه دیگری به غیر از فروش ماشین پیدا کنم که نشد! ناچار فروختمش. امروز اولین روز کاری بدون ماشین بود. تصمیم گرفته ام تمام راهها و وسایل نقلیه ای که از منزل به شرکت دارم چک کنم و ببینم کدومش بهتره. روز اول رو اختصاص دادم به اتوبوس و مینی بوس. مسیر خونه تا شرکت با ماشین شخصی بین 20 تا 30 دقیقه بسته به ترافیک راه بود که امروز 1:45 دقیقه طول کشید! تازه امروز یک روز پنجشنبه تابستانی است که بیشتر ادارات تعطیله و مدارس هم که همش تعطیله، نمی دونم در یک روز عادی هفته پس از بازگشایی مدارس چقدر تو راه خواهم بود؟! با وسایل عمومی که معمولن یه دور قمری شهر رو می زنند باید حد اقل 3 وسیله نقلیه رو عوض کنم تا به مقصد برسم. تصمیم گرفتم که مثبت بین باشم و توی این مشکل پیش آمده به نیمه پر لیوان نگاه کنم و بی خیال نیمه خالی بشم! صبح زود با انرژی و بسم اله راه افتادم. برای رسیدن به فلکه دوم صادقیه از اتوبوس استفاده کردم. با توجه به اینکه محل سوار شدن من تقریبن آخر خط محسوب میشه، اتوبوس لبریز بود! اولی رو سوار نشدم یعنی اصلن جا نبود! دومی رو به زور سوار شدم تا رسیدن به مقصد شونصد بار کفش ام رو لگد کردن و انواع مالش و خارش و چرخش رو تجربه کردم! صادقیه که رسیدم خوشحال بودم که اول خطه و می تونم روی صندلی بشینم. مینی بوس که حرکت کرد دود غلیظی از پنجره وارد شد و حلقم رو سوزوند ولی سعی کردم بی خیال بشم و به بیرون نگاه کردم. حرکت مینی بوس تو سر بالای بزرگراه اشرفی اصفهانی به قدری کُند بود که تقریبن مناظر بیرون ثابت به نظر میومد! دود هم که همچنان سینه می سوزاند! ..."اشکال نداره، عادت می کنی، باید یه کم برنامه ریزی کنی، من هم پارسال هر روز اینجوری تا تجریش می رفتم!...تازه مگه چقدره؟! ایشاله 1 ساله دوباره ماشین می خریم...." اینها حرفای پسرم بود که امروز لطف کرده بود وبرای کمک به من و حمل لب تاپ تا شرکت با من همراه شده بود. لبخندی می زنم و می گم نه بابا من که خیلی قوی ام من یه زمانی هفته ای دو بار مسافت اصفهان - یزد رو با اتوبوس می رفتم. بعد به خودم می گم : مگه خون من رنگین تره از خون پسرمه یا خون این جماعتی که هر روز این شهر پر دود و دم رو با وسایل درب و داغون عمومی طی می کنند؟! ولی واقعیتش اینه که به این جمله اخیرم عمیقن اعتقاد ندارم و هزار و یک دلیل می تونم بیارم که مثلن کار من فرق می کنه و من باید با ماشین شخصی برم سر کار!!{خجالت} با خودم میگم اگر یک روز همه مسولان یا اونهایی که دم از حفظ محیط زیست می زنن مجبور بشن با همین وسایل عمومیه عمومی سفرهای درون شهری شون رو داشته باشند چقدر می تونند باز قمپوز در کنند و این حرفهای گنده گنده بزنند؟؟؟!!!...بی خیال این افکار می شم و با خودم می گم باید بگردم و نکات مثبت بی ماشینی رو پیدا کنم. باید خوب دقت کنم و آب توی لیوان رو هم ببینم!...نیایش تموم شده و حالا داخل ولی عصر شدیم. تموم درختهای ولیعصر (توی مسیر من) یک نیم تنه رنگی تن کردن که اعیاد شعبانیه رو تبریک می گه! نسیم خنکی به صورتم می زنه و روحم تازه می شه....یافتم! یافتم! بالاخره یک قطره آب توی لیوان دیدم! سفر با وسایل عمومی باعث می شه که بتونی تابلو ها و پلا کاردهای توی خیابون رو با فراق بال بخونی و حتی با چشمت از پشت سر هم تعقیبشون کنی! چیزی که در رانندگی و با ماشین شخصی لااقل من ازش بی نصیب بودم!... ممکنه روزهای بعد نکات مثبت بیشتری برای "دلخوش کُنک" خودم پیدا کنم :) پ.ن: شنبه مسیر رو با تاکسی چک می کنم;) قضاوت نقل است که: رييس سرخ پوستان خداي خودش را اين طور قسم مي داد که اي خداي بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره ي راه رفتن ديگري قضاوت کنم قدري با کفش هاي آن راه بروم.
پ.ن: کاش من یک سرخ پوست بودم!
|
|