چند روزی است که به شدت افسرده ام!
دست و دلم به هیچ کار نمی ره. ماجراهای این روزها مثل یک کابوس جلوی چشمهام رژه میره....
دهها کتاب نخوانده دارم ، دهها فیلم ندیده و هزاران کار نکرده، ولی دستم به هیچ چیز نمی رود.....
امید، به خاک سیاه نشسته! آرزو ، در ناکجا آباد سرگردان شده! و من در فضای تاریک و لایتناهی معلق ام! شبها همه اش به کابوس می گذرد. با احساس شدید خفگی از خواب می پرم....
نمی دانم چرا؟! ولی نه! می دانم چرا ولی نمی توانم بگویم چرا!
تازه بتوانم بگویم چرا، آنوقت چیست نوشداروی دردم؟! از کجا بجویمش و چگونه بیابمش؟!!...
اینجا هوا برای نوشتن کم است و نفس در سینه ها محبوس است....
نوشته شده توسط نسیم شمال در دوشنبه 1388/06/23 ساعت 13:16 موضوع درد دل! | لینک ثابت
این روزها و شبها، بیش از هر چیز به زندانیان سیاسی فکر می کنم. وقتی افطار می کنم و گرمی و شیرینی شیر و خرما رو حس می کنم، یه بغض گلوم رو فشار میده. یادم میاد که اسیران در بند در این روزها و شبها چه می کنند. این روزها دعای افطار و مناجات سحرم شده: اللهم فُکّ کل اسیر
خدا می داند که ذکر شبهای قدر امسالم چه شود؟! الهم العن....
نوشته شده توسط نسیم شمال در یکشنبه 1388/06/08 ساعت 17:30 موضوع درد دل! | لینک ثابت
خزان مي گويد: تنها جاويدان خداست
صبح امروز، خیابون ولی عصر،نزدیک پارک ملت، نسیم خنک پاییزی و برگ ریزان درختان، یه احساس خوب دلتنگی!
یهو دلم برای خونه پدریم تنگ می شه. پاییز، فصل انار چینی! نشستن تو ایوون و خوردن انارهایی که از فرط پوست نازکی و پر آبی تَرَک خوردن...چشم انداز باغ، یه عالمه درخت اناره که برگهاشون زرد و نارنجی شده، تپه های کوچک انار های انباشته شده، بوی پخت رُب انار.... وقتی می رم سراغ انارها از رو پوستشون می تونم بگم داخلش چه جوریه! انار شیرین،ترش، مَلَس، نباتی...نسیم خنک پاییزی و ریختن یکباره باران برگ درختان انار...با پشت دستم که در اثر خوردن انار قرمز قرمزه، شاخه های مویم رو که باد پریشون کرده و با سماجت به صورتم چسبیده جدا می کنم...می کنمشون زیر روسری، رسیدم چهار راه پارک وی،لبخندی می زنم ...نه دیگه از باغ خبریه و نه از باغبون ونه دیگه من می تونم از پوست انارهای جورواجوری که توی مغازه هاست، داخلشون رو حدس بزنم!!
پ.ن: دلم یه رفیق پایه می خواد که توی این پاییز یه سر بریم جنگل سیسنگان.
نوشته شده توسط نسیم شمال در شنبه 1386/07/28 ساعت 13:54 موضوع درد دل! | لینک ثابت
سحرگاه ۳۱ شهریور ۵۹،وقتی که فرودگاههای کشور توسط هواپیماههای عراقی بمباران شد و بدین ترتیب پروازمان از مهرآباد به مقصد آبادان کنسل شد، هرگز باور نمی کردم که برای همیشه آبادان برایم به یک خاطره تبدیل خواهد شد! یک هفته اقامت در تهران به امید بهبود اوضاع و بازگشت به آبادان،نشان از این می دهد که بزرگترها نیز هرگز چنین باوری نداشتند! وقتی به ناچار از تهران به یزد بازگشتیم، به امید اینکه بالاخره طی ماه آینده وضعیت آرام می شود از رفتن به مدرسه امتناع می کردیم.وقتی پس از ۲ ماه با اصرار پدر و با چشمان اشک آلود و بدون روپوش مدرسه، راهی مدرسه شدیم، هنوز باور نمی کردیم که آن سال و سالهای دگر هم....
۵ مهر ۶۰، تقریباً یک سال بعد وقتی خبر شکست حصر آبادان از رادیو را شنیدیم، به ناگاه تمام خانواده از جا پریدیم و فریادشادی کشیدیم. گریه های آن شب ام را هرگز فراموش نمی کنم: خدایا میشه خرمشهر هم آزاد بشه و ما برگردیم شهرمون؟!
وقتی ۷ ماه بعدخرمشهر آزادشد، دیگه جنگ از نظر من تموم شده بود! دیگه از خرداد تا مهر، ۳-۴ ماه وقت داشتیم که اسباب و اساس مون رو برداریم و بریم شهرمون. بریم مدرسه مون و بریم سراغ گلهای کاغذی باغچه مون که حالا دیگه باید کل حیاط رو تسخیر کرده باشند ! ...اون روز دیگه محال بود باور کنم که ۷ سال دیگه جنگ ادامه خواهد داشت!!!....
وقتی بعد فتح خرمشهر، وارد خاک عراق شدیم، وقتی مطمئن شدم که واقعاً باید راه قدس از کربلا بگذره!و این راه رو ما ایرانی ها باید بکشیم!!! وقتی امام گفت: اگر جنگ۲۰ سال هم طول بکشه،ایستاده ایم!دیگه خیال کودکیم راحت شد!! دیگه باورم شد که جنگ جزیی از زندگیمونه و اصلن غیر از این نباید باشه!!...وقتی سال۶۷ قطعنامه سازمان ملل مبنی بر آتش بس رو قبول کردیم، هرگز باور نمی کردم که واقعاً جنگ داره تموم میشه!!
و حالا جنگ ۱۹ ساله که تموم شده و من بزرگ شدم ولی هنوز خاطرات تلخ و شوم جنگ بر ذهنم سنگینی میکنه و کابوس جنگی دوباره آرامش بعضی از شبهام رو به هم می زنه! ...آبادان برای همیشه برام یک خاطره شیرین شده که به تلخی منو ازش جدا کردن!
سالروز شکست حصر آبادان گرامی باد
نوشته شده توسط نسیم شمال در پنجشنبه 1386/07/05 ساعت 10:47 موضوع درد دل! | لینک ثابت
آیا تا کنون معنای " استیصال" را درک کرده اید؟!
چند روزی است که به معنای واقعی ِکلمه، مستاصلم!!
پ.ن: خیلی دلم می خواست امروز که اول مهر ه شاهد شور و حال رفتن بچه ها به مدرسه باشم با کیف ها و کولی های رنگارنگشون! همیشه اول مهر برام یادآور خاطرات شیرین و شاد و پر شوره! ولی من ساعت ۶ از خونه زدم بیرون در حالیکه مدرسه ها ساعت ۸:۳۰ باز می شه. من امسال اول مهر رو ندیدم![]()
نوشته شده توسط نسیم شمال در یکشنبه 1386/07/01 ساعت 9:24 موضوع درد دل! | لینک ثابت
درباره وبلاگ
دست مزن ! چشم ! ببستم دو دست
راه مرو ! چشم ! دو پايم شكست
حرف مزن ! قطع نمودم سخن
نطق مكن ! چشم ! ببستم دهن
هيچ نفهم ! اين سخن عنوان مكن
خواهش نافهمي انسان مكن
لال شوم ! كور شوم ! كر شوم
لیک محال است که من خر شوم
"نسیم شمال"
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
وقایع ابن محمود!
یک پزشک
میم نون
از زندگی
یک لیوان چای داغ
مهار بیابانزایی
تانگو تک نفره
اهل آبادان
احلام
آنته
خط قرمز
رختکن خاطرات
میدان زنان
من فقط یک زن
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY